دلم برای نوشتن تنگ شده..برای خودکار توی دست گرفتن..خط زدن ها..پاره کردن ها..شب بیداری ها..دیوونگی ها...روز خوابیدن ها...زندگی ای بود برای خودش..برای منی که انگار مقدر شده خواسته روح و ذهنم منفاوت از آدم های دیگه باشه گذروندن همچین دورانی برای شناخت خودم لازم بود.از وقتی محمد اومده کنارم غم و غصه هام خیلی کمتر شده، 7 شهریور یک سال ازبا هم بودنمون گذشت..باورم نمیشه اینقدر روزهای خوشی - حتی با تمام نگرانی ها و دغدعه ها- زود بگذره...داریم راه میفتیم..داریم بدهی ها رو صاف می کنیم..مستقل میشیم..زندگی داره آروم و روون حرکت میکنه.. مگه از دنیا چی میخواستم..،به خاطر همین نیازی به نوشتن پیدا نکردم...اما الان بدجور دلتنگ اون روزها شدم.....
از اول مرداد شدم مسئول تایم صبح همون کافی نت که گاهی وقتها من و محمد سرش خراب میشدیم و محمد اونقدر دانلود میکرد که سیستم می هنگید..با این اینتر نت پر سرعت هم حوصله سر زدن به اینجا رو نداشتم...اتفاق های جور واجور زیادی توی همین 1 ماه توی این کافی نت افتاده...نه حوصله دارم ،نه نیازی به باز گو کردنش و حتی یاد آوریش هست..اینو میخوام برای کسی بنویسم امروز که چند ساله میشناسمش،از اون آدم هایی که با دیدنش یرای اولین بار حس قابل اعتمادی بهم داد.کسی که الان برای من جای برادری شده که هیچ وقت نداشتم ...
زندگی برای من چیزی جز انتظار عبور زمان نیست..چه زمانی که محمد رو نداشتم..چه الان..بگیریم با درصد کمتر.دلم میخواد دنیا زود..خیلی زود تموم بشه..خستم از زندگی کردن..تحمل دیدن خیلی چیزها رو ندارم..خدا میدونه اگر محمد نبود چه میکردم..خودت میشناسیش. ظاهرش سرشار از انرژیه ولی توی دلش همیشه غم هست که به من هم خیلی وقتها نمیگه تا ناراحت نشم و توی فکر نرم..اما من آدم ها با غم هاشون بیشتربرام عزیزن.به نظرم شریک شدن توی شادی آدم ها هنر نیست.همدل شدن توی درد دلی با صداقت حسابه...من هیچ وقت برادری نداشتم وخیلی وقتها کمبود وجود برادری بزرگتر رو حس کردم که با اومدن محمد به زندگیم احساس کمبودم رفع شد..توهم برای من جای برادربزرگتری که زندگیش برام مهم شده.دوست دارم هر کاربتونم براش انجام بدم .کسی که بهش مطمئنم ومثل خیلی از آدم های دنیا،غریب و آشنا آرزوم سلامتی و خوشبختی شونه.امیدوارم تا حالا اگه حرفی زدم،چیزی خواستم به حساب دخالت توی زندگیت نزاری.خدا میدونه قصدم فقط مشورت بوده و نیتم خواهرانه.فقط به خاطر این بود که برام مثل داداشم بودی.دوست نداشتم ناراحت باشی،دوست نداشتم غصه این دنیایی رو بخوری که سر سوزنی ارزش نداره.گفتی دعا کنم.دعای منم اول سلامتی همراه با آرامش و صبره.و بعد آرزوم چیزهاییه که خودت میدونی ..روی حرفم هستم ..اگر آدم بخواد همه چی امکان داره.یه روز همه چی فقط خاطره میشه.امیدوارم و دعا میکنم خاطره ای که برای همه آدمها میمونه شیرین و به یاد ماندنی باشه...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:29 توسط لیلا
می دونم که جدآ واقعآ حقیقتآ بسیارتنبلم!! اما چه کنم...کاریش نمیشه کرد..بهانه الکی هم نمیارم که آقا به پیر به پیغمبر فصل امتحان هاست.ما که درس خوندنمون شب امتحانیه(حساب کنید دانشجوی پیام نور بودن و شب امتحان یعنی چی؟! فاجعه......)پس این بهانه ها هر وبلاگ نویسی میاره حرف مفته!!بچه درس خون پای این قرتی بازیا نمیاد!! منم خداوکیلی حال و حوصله نوشتنم نمیکشه!! با أقا محمدمون روز و روزگارو به کوری چشم دشمنای اسلام و مسلمین و مخالفین استحکام بنیان خانواده خوش میگذرونیم....تا چه شود....
خدمت پسر خوانده گرامی عرض میکنیم مینویسیم خوبم مینویسیم....حالا ببین....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:51 توسط لیلا
زمان به سرعت داره میگذره و خیلی وقتها واقعا فکر میکنم چقدر زندگی چیز مزخرفیه.اصلا موضوع این نیست که از زندگیم راضی نیستم یا خسته مشکلاتم. نه.من بهترین دوران زندگیم رو میگذرونم .واقعا دوران نامزدی بهترین فصل زندگی هر کسی .همیشه با خودم قکر میکنم اگر محمد نبود ،ا گر کسی رونداشتم که اینجور دوستش داشتم واگر عشق رو تجربه نکرده بودم به چه امیدی، با چه آرزویی زندگی میکردم؟؟؟درس میخوندم برای چی؟پیشرفت میکردم برای چی؟وقتی دنیای دورو برم رو میبینم، آدمهایی که چطور زندگی روشون فشار میاره روزی هزار بار خدارو شکر میکنم و گاهی واقعا از زندگیم سیر میشم وقتی میبینم ونمیتونم کاری انجام بدم.وقتی میبینم و دستم کوتاهه....
اینروزها شدم مشاور یکی از دوست های صمیمی و قدیمی محمد.از روزهای اولی که من محمد روشناختم اون رو هم شناخنم.مثل برادر به من نزدیکه.میگه دختری رو دوست داره .اما موقعیت ازدواج رو نداره.گاهی شبها اینقدر کلافه میشه که با اس ام اس چند کلمه ای باهام حرف میزنه.واقعا بی طاقت میشم وقتی کلافگی کسی رو میبینم و کاری ازم بر نمیاد...و بدتر از اون خیلی سخته تنهایی راز یه آدم رو بدونی که به هیچکس جز تو حرفش رو نگفته...خود به خود احساس نگرانی میکنم..خدا رو شکر آدم محکم و با ایمانی هست ....
محمد این روزها شرش شلوغه.اما خیلی خیلی هم مهربون شده.البته مهربون که بود. مهربون تر شده.کامپیوترش خراب شده طراحی هاش رو خونه انجام میده .منم که از اول خرداد دیگه نرفتم زبانکده .خیر سرم توی خونه موندم مثلا درس بخونم.اما فکرم همه جا هست الا درس..محمد بفهمه پدرمو در میاره.چه کنم؟؟دنیامگه میزاره آدم بفهمه برای چی زندگی میکنه. همه خستن.همه شاکی اند.همه مینالند.هر کجای اینترنت سرمیزنی دنیا یا جنگه یا قحطی یاسیل یا زلزله.مردم یا دارن همدیگه رو میکشن یا از هم گله میکنن یا همدیگه رو متهم میکنن.از هر صد خبر یکی خوبه.این بشر داره با خودش چه میکنه...
ای خدا خودت هوای ما رو داشته باش...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:20 توسط لیلا
داروسازه ميگه واسه چي سيانور ميخواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.
چشمهاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نميتونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام ميخوردند.
داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه: خُب، حالا... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟....
پ.ن:خیلی حرف دارم اما حوصله ندارم.اینو تو نت دیدم گفتم شاید جالب باشه...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:4 توسط لیلا
توی طول هفته خیلی انتظار میکشم که جمعه برسه.جمعه ها روزهای خوبی اند برای من.محمد نمیره مغازه.همه کارها و طراحی ها تعطیل.تو خونه میمونیم.نهار میخوریم.با خیال راحت با یه موزیک ملایم توی اتاقش میخوابیم تاعصر.حالا چه جور بگذره خدا میدونه.محمد از اون آدمهاست که حتما باید موزیک باشه تا خوابش ببره.من بیچاره هم باید سکوت مطلق باشه تا ببینم خوابم میبره یا نه!دو حالت داره.اول اینه که چند دقیقه بعد از اینکه موزیک پخش شد و محمد چشم هاش سنگین شد من بلند شم یواشکی موزیک رو خاموش کنم و هر دو خوابمون ببره.حالت دوم هم اینه که محمد حالا حالاها چشم هاش سنگین نشه و من هم کلافه بشم هی یواش یواش غر بزنم که کمش کنم؟خاموشش کنم؟و اونم هر بار بگه نه.منم حرف گوش کن..هیچی نمیگم!بعد از اونجایی که من خوابم نمیبره اون بیچاره رو هم نمیزارم بخوابه.هی اذیتش میکنم.چرت و پرت میگم خندش میارم.ادا در میارم کفریش میکنم.در آخر کارمون به کشتی کج و بعدم احتمالن دعوا میکشه!!!! آخر سر هم هردو خوابمون میبره تا عصر.عصر هم اگه بشه بریم یه دوری تو شهر بزنیم یا با بچه ها شب بریم بیرون.....
اما انگار این جمعه از این خبرا نیست.محمد طراحی عقب مونده داره.از همین حالا برنامه ریخته که:بهانه نمیگیری طراحی دارم.بعدم که با بغض نگاش میکنم میگه:همینه که هست..لوست کردم!!!
البته خودمم ترجمه عقب مونده دارم.ملت هر کدوم روزی سه بار در سه شیفت تلفن میزنن زبانکده که ترجمه ما چی شد؟منم هی حواله میکنم به روزهای آتی!!..دپرسم از فکر فردا.این چند روزه هم خوزستان هوا از شدت گردوخاک کاملا قهوه ای شده هیچ کاری نمیشه کرد...
البته با تمام ناله هایی که من اینجا کردم یک نکته مثبت برای فردا وجود داره که میتونه نقطه امیدی باشه و اونم راه اندازی آکواریومه..اول این مسئله رو روشن کنم که خانواده ما ومحمد اینا به زودی اگر با همین روند جلو برن از اداره حمایت از حیوانات تقدیر نامه دریافت میکنن.ما سابقه نگهداری از مرغ خروس جوجه اردک غاز لاکپشت سگ گربه ماهی خوکچه هندی(جانوری شبیه موش) انواع پرندگان رو به طور حرفه ای داریم.حتی یه مدت برادر محمد بهانه کرده بود که:الا و بلا بابا باید ۳۰۰ هزار تومن بدی برم اسب بخرم!!!
محمد سالها آکواریوم داشت.ماهی های خوشگلی که من اسمشون رو بلد نیستم.آکواریومش خراب میشه و حالا دوباره همه چی خریده میخواد توی خونه ما راش بندازه.نگاه کردن به ماهی ها سیرش نمیکنه.میشینه پای آکواریوم و ساعتها بهشون زل میزنه.حرکاتشون.بازیهاشون .غذا خوردنشون واقعا آرامش بخشه.وقتی به آکواریوم نگاه میکنه اگه ۱۰۰۰بار هم بیام ردشم.خودی نشون بدم.سرفه ای بکنم تحویلم نمیگیره.ماهی ها دنیای زیبایی دارند.یه شب مدتها قبل از عقدمون رفته بود خونه پسر داییش .اونا سفر بودند.تا صبح پشت تلفن کنار هم بودیم با صدای شرشر اب آکواریوم برام سه تار میزد تا خوابم برد....
خدای فردا هم بزرگه...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:49 توسط لیلا
میدونم که محبت هم حدی داره.بودن در کنار کسی که دوستش داری هم اندازه ای داره.آدم ها به تنهایی نیاز دارند.گاهی لازمه توی ناراحتی ،توی عصبانیت،توی نگرانی تنها باشن تا بتونن فکر کنند و ذهنشون رو جمع و جور کنند.می دونستم محمد از این همه توجه من کلافه میشه.مراقبت های من،حضور های مکرر من عصبی اش میکنه.اما چه کنم.اونقدر برام عزیزه که تحمل 1 ساعت دوریش رو ندارم.مرتب دوست دارم کنارش باشم،پیشش باشم و همه جا همراهش باشم.اینجوری اونم عصبی میکنم.امشب ناراحت شد رفت.با مامان روی یک موضوع پیش پا افتاده یک اختلاف نظر پیدا کردند مامان هم تحمل نداره فوری همه چی رو جدی میگیره با حرف هاش محمد رو ناراحت کرد.محمد حتی نموند که من از دلش در بیارم.فقط خداحافظی کرد رفت.میدونم حق داره دلخور بشه.کلی با مامان بحث کردم بعدش.همش میگه منظورم این بود..منظورم اون بود...بیچاره محمدم..می دونم تا چند روز دیگه از دلش در نمیاد.بهش اخلاق مامان رو گفتم که همه مسائل رو جدی میگیره و فوری ساز مخالف میزنه.جرو بحث های دائم من با مامان رو هم میبینه.اما چه کنم.مادر منه مجبورم باهاش راه بیام تحمل کنم.نشنیده بگیرم.اون که گناهی نداره.اما میون حرفها(حرف از محبت و لوس کردن بچه بود)یه حرفی زد که خیلی ذهنم رو درگیر گرد.گفت من گاهی از محبت بیحدی که لیلا به من میکنه خیلی بدم میاد.شاید حق داشته باشه.من خیلی بهش وابسته شدم .اگه ظهر تا ساعت 5 عصر هم که باشه خونه نیاد نهار نمیخورم میمونم تا بیاد با هم بخوریم.محاله در ۲۴ ساعت کمتر از ۸ ساعت پیش هم باشیم.ظهر ها حتما کنار همیم،شب ها هم از 10به بعد تا دیر وقت با هم میگذرونیم.یا تو کافی نت.یا خونه .گاهی هم بیرون.امشب بعد از اینکه رفت. خونه نرفته بود.رفته بود پیش دوست هاش.زنگ زدم.غیر مستقیم گفت میخوام تنها باشم.این روزها خیلی قشار روش هست.نمیدونم برای کمکش چی کار میتونم بکنم.میدونم به تنهایی نیاز داره.باید خودم رو عادت بدم...
فعلا قرار شده عصر ها برم زبانکده.خوبه چون کلاس ها راه افتاده وشلوغه.دپرس شدم از بس صبح رفتم و بی مشتری بودیم.امروز خیلی ها اومدن و منم هی جواب دادم وتلفن زدم کیف کردم حداقل به درد یه کاری میخورم اینجا.2 نفر هم برا ترجمه اومدن که رد کردم.خیلی خسته شدم.اونقدر کار مردم عقب مونده رو دستم هست که کلافه ام کرده.دلم لک زده برا روزهایی که همه ساعت هاش مال خودم باشه.تا لنگ ظهر بخوابم.نه جایی بخوام برم.نه کسی منتظرم باشه.نه منتظر کسی باشم.نهار بخورم.باز دوباره بخوابم.عصر برم بیرون خیابون رو گز کنم.شب پای تلوزیون و چرت وپرت گفتن و نصف شب تا صبح پای کامپیوتر و اینترنت ...نه درسی..نه کاری...اما نه..الان وقتی محمد رو میبینم که چطور برای راه افتادن چرخ های این زندگی تلاش میکنه نمیتونم بی تفاوت باشم.همه چیزمون دیگه با همه..خسته باشیم باهمیم..کار کنیم با همیم..تفریح کنیم با همیم..شاد باشیم باهم...
امروز عصر وقتی تمام پسر های زبانکده منتظر شروع کلاس توی سالن بودند و وقتی آقای خوش اخلاق توی دفتر داشت با جدیت با من در مورد برنامه های کاری اینده صحبت میکرد محمد با خش خش صدای یک عدد چیپس و یک عدد کرانچی اومد داخل و در مقابل دیدگان همه اونا رو گذاشت رو میز من! قیافه هر دومون با دیدن نگاه اطرافیان به این صحنه رمانتیک خیلی دیدنی بود...
فدای تو که تنها بهانه نفس کشیدن منی..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:42 توسط لیلا
چقدر شب جمعه ها خوبه.فردا صبح نمی خواد کله سحر(ساعت ۸)بلند بشی بری زبانکده سر کار.نصف شب تا دل صبح با خیال راحت میشینی پای کامپیوتر تو اینترنت چرخ می خوری.به محمد گفتم ساعت ۱ ظهر بیاد صدام بیدارم کنه!!همیشه شب جمعه ها رو دوست داشتم.مخصوصا اگه هفته تایم صبحم میخواست تموم بشه.ذوق میکردم که شنبه اش هم نمی خواد صبح بلند بشی.اما حالا چی؟؟دیگه تایم ظهری در کار نیست.یک هفته است (نه..۱۰ روزه)آقای خوش اخلاق!!(مسئول زبانکده)زنگ زد که بیا سر کار.کلاس ها شروع شده.ما هم رفتیم.فعلا تنها کاری که میکنم تلفن جواب دادن و خوردن-شامل چیپس آبمیوه بسکویت و...ـچرت زدن و گاه گاهی ترجمه های مردم رو انجام دادنه .....
این روزها خیلی خسته شدم.حسابی کار سر خودم ریختم. احساس شدید کمبود خواب دارم.اما اینترنت خونم بیشتر کم شده بود اول اینو جبران میکنم ان شاالله فردا تا ساعت۱ هم بی خوابی رو.محمد میخواست با دوستهاش قرار بزاره صبح بریم کوه.اما جور نشد.عوضش امشب رفتیم سر تمرین تاتر بچه های انجمن نمایش.چقدر دوست دارم محمد دوباره تاتر بازی کنه اما میگه حسش رو نداره.یک بار بازیش رو از نزدیک توی یک نماهنگ دیدم.اما بازی با کلام یه چیز دیگه است.هر چند اینجا یک شهر کوچیک خوزستانه.اما بازیگر های خوبی داره.بعد از تمرین با بچه ها رفتیم گوشه یه پارک هله هوله خریدیم خوردیم و خندیدیم.حدود ۵ جفت بودیم.خوش گذشت.مدتها بود اینجوری از ته دل اینقدر نخندیده بودیم.خندیدن محمدم رو با دنیا عوض نمیکنم.بچه ها با مسخره بازی ها و شوخی های حرکتی و تاتری پشت سر این و اون حرف زدن توجه همه رو به خودشون جلب کردن و آبرو ریزی شد!!تا ساعت ۲ اونجا بودیم.هیچکس تو پارک نبود که اومدیم خونه.بعد هم توی راه برگشت روی موتور(تنها وسیله نقلیه ای که فعلا داریم)محمد و محمود و اسمائیل بلند میخوندند:

[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:33 توسط لیلا
دوباره شب شد.باز می خواد بری بخوابی.چقدر از شب ها خسته ام.چندین سال پیش راهنمایی و دبیرستان که بودم بهترین ساعات عمرم شبها بودند.زندگی من تازه از وقتی شروع میشد که همه می خوابیدند و همه جا تاریک میشد.اونوقت من بودم با یه چراغ مطالعه و یه دفتر و قلم.تمام فکر های توی ذهنم رو خالی میکردم سر دفتر خاطرات بیچاره که تنها همدم من بود.بهترین و بد ترین تصمیمات عمرم رو شبها گرفتم.بهترین عبادت ها و حتی بزرگترین گناه هام شب بوده.شب ها همیشه پر از تناقض اند.یا خوبه خوب اند،یا بده بد.چون کسی کسی رو نمیبینه وآدم میشه خود واقعیش.در طول سه سال رابطه مخفیانه با محمدم شبها تنها پناه ما بودند.از 12،1 که همه می خوابیدند تا 6 صبح اول ها با تلفن و بعد ها با موبایل کنار هم میموندیم.حرف میزدیم.می خندیدیم .گریه میکردیم و می خوابیدیم.یادش به خیر شبهایی که توی< هایپرترمینال >میموندیم تا همه بخوابند و تلفن بزنیم.اما حالا شبها برام خسته کننده شده.شبها ساعت جدایی من و محمده.می دونم حالا حالاهاهم موقعیت مستقل شدن نیست.باید تحمل کنم.تمام نگرانی ام در طول روز مسایل مادیه.محمد شدید کار میکنه منم تند تند ترجمه میگیرم.امیدوارم خدا کمک کنه...
دیگه از این بی خیالی خودم حالم به هم میخوره.احساس پوچی میکنم..بسه دیگه..بسه دختر..برم بخوابم.فردا هم روز خداست.
شبی از شبها
تو به من گفتی شب باش
من که شب هستم و شب بودم و شب خواهم بود
شب شب گشتم
به امیدی که تو فانوس نظر گاه شب من باشی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:22 توسط لیلا
هدایت(مسئول کافی نت)کرکره رو کشید پایین.محمد البته به این راحتی ها بلند نمیشه.برم بلندش کنم تا بچه مردم رو خسته نکرده.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:48 توسط لیلا
تازه داریم زندگی کردن رو یاد میگیریم.تازه داریم با هم بودن همراه بودن وهمدل بودن رو تمرین میکنیم. تازه داریم بزرگ میشیم.همدیگه رو حس میکنیم.تازه میفهمیم دوست داشتن واقعی یعنی چی.اختلاف سلیقه ها واختلاف نظرهامون تازه داره خودش رو نشون میده.داریم مزه دلخوری ناراحتی رو هم میچشیم.ماسه سال با هم حرف میزدیم.مایی که توی این سه سال شاید فقط سه بار از هم ناراحت شدیم حالا چی شده که از هم دلخور میشیم ونمیتونیم با حرف زدن مشکلمون رو حل کنیم؟.شش ماه از عقدمون گذشته.باور نکردنیه برام.شش ماه با چه سرعتی گذشت.خدا رو شکر.آروم گذشت.خوب گذشت.چه لحظه های شیرینی داشتیم.اما حالا داریم با هم بودن رو تجربه میکنیم.و خیلی چیزهایی که توی اون سه سال نبود هست...
بازم خدا رو شکرمن تورو دارم محمد من.تو همه زندگی منی.تمام عمر منی.یک تار موی تورو با دنیا عوض نمیکنم.می دونم از بدخلقی های من کلافه میشی.میدونم و میبینم وقتی بی حوصله ام ساعتها مسخره بازی میکنی ،شوخی میکنی ،چرت و پرت میگی تا منو خنده بیاری.همه اینا رو میبینم عزیز دلم.همه اینا رو میدونم.اما دلم تنهایی میخواد.سکوت میخواد.دلم میخواد ساعتها من و تو باشیم.تنهای تنها باشیم.هیچ کاری نکنیم .به هم نگاه کنیم حرف بزنیم.همش فکر میکنم چقدر حرف نگفته دارم.چقدر حرف نگفته داری.بریم..بریم جایی که هیشکی نباشه .تنهای تنها باشیم.از همه چی حرف بزنیم.برام حرف بزنی.من بشنوم.بخندیم.گریه کنیم.آروم بشیم.بخوابیم.قدم بزنیم.چه کنم؟چی این وسط کمه؟...
فدای چشمای تو که نگاه کردنش سیرم نمیکنه.....![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:10 توسط لیلا
سلام عزیزم.
نمی دونم هنوزم من گل توام یا نه؟نمیدونم چرا الان به این فکر افتادم.چقدره بهم نگفتی توگل منی.به حضور هم عادت کردیم به این زودی یعنی؟؟بعده سه سال انتظار این ۶ ماه سیرمون کرد؟؟؟
داره صبح میشه.۵ صفحه ترجمه مردم مونده اما این موقع شب دوست دارم برات تلفن بزنم.باهات حرف بزنم...یا اصلا نه..حرفم نزنم...برام گل و گلدون بزنی.صدای سه تارت آرومم میکنه...من چرا اینقدر تلخم امشب...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود....
شبت خوش .خوب بخوابی.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:43 توسط لیلا

